هنوز زوده که اسم پاییز روش بزاریم .
برای من پاییز وقتیه که کاپشن بپوشم . تو خیابونا پرسه بزنم . روزائی که دیگه اینقدری هوا سرد باشه که بقیه کمتر هوس گردش بزن به سرشون .
تو خونه نشستم.دلم گرفته . بعدازظهر دلگیریه . هنوز ظهر نشده بود که سر اینکه چرا دیروز بیخبر رفته خونه دوستش و اصلا چرا رفته با هم بگو مگو کردیم . حالم رو میفهمه . منم که حال خودم رو نمیفهمم . تا همین الان بهم زنگ نزده . طاقت ندارم . تو کوتاهترین زمان ممکن شمارشو میگیرم و با بهترین کلاماتی که دارم به حرفش میگیرم . همش سه دقیقه طول میکشه که باهاش زیر همون پل عابر پیادۀ همیشگی قرار بزارم . تا سر قرار بدو بدو میرم . برعکس همیشه زودتر از من رسیده .اطرافو نگاه میکنم . خیلی خلوته . دلم میخواد بغلش کنم . دستای کوچولوشو تو دستام میگیرم . یه حسی تو فضای بین سینه و گلوم بالا و پایین میره . وقتی ازش دورم حالم بده . میفهمه . چشماش قشنگه . با همون دستها و چشمها بهم حالی میکنه که هوامو داره . بغض دارم . دوست دارم بغلش کنم . چشماش قشنگن . دستهای کوچولوش پر از احساسن . جثه کوچکی داره . برعکس من خویشتنداره . از روزش برام میگه . گویا غم داره . به خودم نهیب میزنم . خودم رو جم و جور میکنم . اَه بس کن ! خودتو جم و جور کن ! دختره دلش گرفته انگار ! در حالی که سمت چپم در حال قدم زدنه . دستش رو رها میکنم و و با همون دست بازوی چپش رو میگیرم و به خودم نزدیکش میکنم . ضربان قلبم رو حس میکنم . خودش رو به من نزدیک میکنه . به چشمام نگاه میکنه . کلی نگاه رد و بدل میکنیم . واااای که این احساس داره دیوونم میکنه .
حالا دیگه رسیدیم به پارک نزدیک چهارراه . خلوته . سرده . ژاکت تنشه . بازم سردشه . مثل همیشه مثل یه جوجه خروس غیرتی کاپشنمو تعارفش میکنم . اونم مثل همیشه ازم میگیرتش . دیگه طاقت ندارم . بغلش میکنم . موهای طلائی و موجدارش رو صورتم حس میکنم . خدا کنه کسی ما رو نبینه . شیرکاکائو میخواد . بدو میرم . کاپشن به تنش زار میزنه . وقتی برمیگردم رو نیمکت نشسته . تقریباً تو کاپشن گم شده . کنارش میشینم . کیک هم گرفتم . شکلاتی . دو تا هم سیگار گرفتم . پیرمردی از مقابلمون عبور میکنه . خاک سرده . درختها خوابیدن . برام تعریف میکنه . در سر افکار گوناگونی داره . کاش مال من بود . کاش فقط ما دوتا بودیم و این پاییز . کاش ..........
دیگه کسی تو پارک نیست . سیگارها رو روشن میکنم . اولین بار که دیدم سیگار میکشه خیلی ناراحت شدم . سیگاری سپید بین انگشتان سپید با دودی سپید . غم داره . زخم خورده . زخم خورده که باشی فرق میکنی با اون دختر بچه ها . معنی غم رو میفهمی . معنی تنهایی . بعضی وقتا حس میکنم خیلی ناتوانم برای کمک کردن بهش. به خودم نهیب میزنم . همیشه سمت قلبم نگهش میدارم . سمت چپ . کنارش نشسته ام . زودی با دست چپم به سمت خودم میکشمش . محکم فشارش میدم . من هستم . من همونم که تو میخوای . هر طور که تو بخوای میشم . یه روز شریک دردات . یه روز رفیق بازیهات . یه روز همسفرت و یه روز دوست . من هستم . سیگار تموم شده . دیگه هوا داره تاریک میشه . راه می افتیم . دلم به همین پرسه زدنها خوشه . اون حسی که بین سینه و گلوم بود به گلوم نزدیک میشه . بغضه به گمونم . خیلی دوستش دارم . خیلی دوستش دارم و اون هم در دنیای خودش من رو میخواد . خواستنش یه جوریه . دخترونست . خواستن من مردونست . به من شک نداره .
پیاده روی تو پاییزای تهران فوق العادست . عاشق که باشی صد برابر میشه حالش . حالا دیگه هوا تاریک شده . تو گوشش زمزمه میکنم . شیطونی میکنم . یه جوری نگاهم میکنه . نگاهش رو دوست دارم . بعدش دستاشو . بعدش موهاشو . بعدش لب هاشو . چشمهاشو خیل دوست دارم . از دستهاش هم بیشتر . بریم شام بخوریم ؟ به شکمو بودنم اعتراض میکنه . به گمونم قصد برگشتن داره . انگار کار داره و باید برگرده .فکر جدا شدن ازش دیوونم میکنه . اصلاً نمی خوام بری . باید تا صبح با هم باشیم . تا شبش . تا همیشه . زمان ندارم . هر لحظه به خداحافظی نزدیکتر میشیم . باهاش شوخی میکنم . به خنده وا میدارمش . برام مهم وقتی ازم جدا میشه حالش بهتر شده باشه . زمان کمه . دیگه شب شده . دیگه دلگیر نیست . سرده . به بهانه ای شروع میکنیم به دویدن . نفس نفس میزنیم و می خندیم . یه بار یه دفعه از بین شمشادا یه سگ بهش حمله کرد و من بی اراده به سمت سگ هجوم بردم . دوست داشتم بکشمش سگِ نا لوطی رو.
برام ماشین بگیر ! جمله ای که باعث میشه دستش رو محکم تر تو دستم بگیرم . تا نزدیگ آزانس محل گفتگوی بینمون جدی تر میشه . سعی میکنم اولین زمان رو به قرار بعدی اختصاص بدم . قول میدیم که فردا همو ببینیم . آقای آژانسی منو میشناسه . آدرسِ خونۀ خیابونِ سعادت آباد رو هم .
برچسب: پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه,پاییزه هایده,پاییزه هایده دانلود,پاییزه پاییزه عریون,پاییز شاهرخ,پاییزه پاییزه عریون شاهرخ,پاییزه هایده متن,پاییزه مانتو,غروب پاییزه,
نویسنده: شیدا مهدوی