از بهمن ماه 95 سرم تو محل کار خیلی شلوغ تر شده . همین کارهای الکی . دقیقاً از همون روزا ورزش نیمه منظم رو رها کردم تا پریروز که احساس کردم مثل همیشه دارم از ناحیه میانه تنه چاق میشم . رفتم اون جایی که میدوئیدم !و شروع کردم همون دویدن و نرمش ها و ... را انجام دادم .
وقتی از سالن ورزش بر می گشتم مجبور بودم چند طبقه رو با پله پایین بیام . بگذریم از اینکه ورزش ناگهانی بعد از چند ماه کاملاً زانوهام رو قفل کرده بود ، احساس سنگینی مانع از حس طراوت بعد از ورزش میشد .
با همین احساس پیش دوستی رفتم . شروع کردم به تعریف که چند ماه تمرین نکردن بدنم رو در شرایط بدی قرار داده و ..... . دوستم که سن و سالی ازش گذشته در توجیه موضوع گفت که سن و سال خیلی رو شرایط جسمی تاثیر میزاره و ..... . گفته های ایشون داشت به من تلقین میکرد که اون آدم 20 سال پیش نیستم ، اولین احساس من این بود که من هنوز خودم رو جوون میدونم و حتی از تن و بدن خودم هم به اندازه کافی کار نکشیدم . بلافاصله گفتم : "آقای فلانی اینطور نیست که شما می فرمائید . من که سنی ندارم . من هنوز زندگیم رو شروع نکردم ."
من هنوز زندگیم رو شروع نکردم . خارج شدن این جمله از دهانم بلافاصله مجموعه ای از جملات و داستان ها و خاطرات دوران کودکیم رو به یادم آورد . پدر و مادرم که همیشه برای آینده ای نامعلوم زندگی می کردند و هر روز را در آرزوی فردایی پر رونق تر می گذروندند. تفکریی که باعث شد فقط یک اتفاق مثبت بیافته . اتفاقی که نمیدونم چقدر به تحمل سختی ها می ارزید . از نظر من دستاورد یک عمر کار و تحمل سختی ها به امید آینده ای بهتر فقط همین دستاورد رو داشت : امکان انتخاب سرویس های درمانی گران تر در سنین پیری .
کودکی من به دلیل گره خوردن بلافصل با تغییرات نظام حکومتی در ایران ، با سیر سعودی رشد فلاکت همراه شد ، فرهنگ تحمل سختی ها با نگاه به آینده بهتر در زندگیم خیلی ریشه دوونده . فرهنگی که نتیجه اش در زندگی پیش از ازدواج و زمانی که توسط والدینم پشتیبانی میشدم نتیجه ناچیزی برام داشت و در زندگی بعد از ازدواجم که بعد از 8 سال ختم به این جمله شد که :"من هنوز زندگیم رو شروع نکرده ام"
اینها رو نوشتم که به خودم یاداوری کنم که ای جاندار کپی کننده ! ای کسی که والدینت رو کپی میکنی ! تو دیگه نمیتونی مثل 30 سالگیت یدوی . زندگی کن گلابی ! 